تبليغاتX
مفتی
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق ××× بقول مفتی عشقش درست نیست نماز

 

ساعت هفت صبح

روز جمعه

اول مهر

سال 65

 

من متولد می شوم

 

و

سال 85

اول مهر

روز شنبه

ساعت یک بامداد

 

منتظر بماند ...

شاید این کلبه تعطیل شود.هنوز نمی دانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط یحیی محمدی نیا 

سلام

پسر نوح با بدان بنشست         سگ اصحاب کهف آدم شد؟!!!

بی مقدمه می رم سر اصل مطلب

مقدمه :

من یزد بودم.یه ترم اون جا در خوندم.بر حسب اتفاق هم نزدیک اردکان بودیم.

استان یزد و علی الخصوص شهر اردکان آفتاب گرمی داره.تا حدی که اگه بگن فلانی مخش در زیر اون گرما پرید ،بلاتعجبه.

اما من قدیم تر هم تو همون حوالی بودم.زندگی کردم و با مردمش آشنام.

یادم میاد حدود سال 1322 بود.من اون موقع یه نوجوون 17-18 ساله بودم.عالمی داشتیم.

من می خوام در همین جا یه افشا گری کنم.حضرت نوح در ایران زندگی می کرده.من خوب یادمه.

اتفاقا هم در اردکان بودن.تو همون سال 1322 خدا به حضرت نوح یه پسر داد.مامانش خیلی به این بچه می رسید.قنداقش رو با رنگ ریشاش ست می کرد.(حالا شاید شبه بشه که بچه که ریش نداره.در جواب می تونم بگم چطور تو سریال نرگس بچه بعد از تولد دو تا النگو دستشه.اما پسر آدم به این بزرگی نمی تونه ریش داشته باشه؟)اکثرا قنداق مارک دار می پوشوند.خلاصه خیلی بهش می رسیدن.هر چی نباشه همه جا می گفتن پسر فلانیه.

 

پسر حضرت نوح بزرگ شد و رفت اصفهان فلسفه بخونه.اون هم در دانشکده ی ادبیات.چه شود.

القصه.لسانس رو گرفت و دروس خارج رو به فکر این که علوم غربیه خوند (که بعدا متوجه شد این خارج از اون خارج ها نیست) و به درجه ی اجتهاد رسید.

حالا که درس خارج خونده بود دیگه نمی تونست تو ایران دووم بیاره.پس رفت خارج.رفت هامبورگ.تو خارج حسابی برنزه کرد و حالا با تریپی متفاوت برگشت وطنش.

اون شده بود متخصص "قر شاد و اسلامی".خیلی در مورد تخصصش نمی دونم.این قدر که فقط فکر می کنم در مورد قرها نظر می داد که اسلامین یا غیر اسلامی.

 

(یعنی کی می تونه باشه؟)

با رفیق های بد نشیت و برخواست می کرد.باباش داشت کشتی می ساخت.اون می شست منچ بازی می کرد.

رفیقاش دیدن که فلانی خیلی سادس.بردنش یه جایی دوووووووووووووووور و نشوندنش رو یه صندلی.

یه صندلی که خیلی گرم و نرم تر از صندلی داغ بود.اون هم که حسابی خوشش اومده بود لم داده و یه چرت هشت سا......عته روش زد.

پسر فلان فلان شده سویچ کشتی باباش رو بر می داشت می رفت با رفیقاش ددر.

چشمتون روز بد نبینه.بلا نازل شد.بارون عذاب شروع به باریدن کرد.همه مورد آزمون قرار گرفتن.پدرش با همراهاش وخوبان با کشتی رفتن به بالا.

اون و خیلی های دیگه رفتن روی یه کوه که فکر می کردن خیلی بلنده و از دست همه فرار کردن.از قضا اون جای بلند یه جایی بود اون سردنیا.

ایالات متحده ی آمریکا.

ولی واقعا پسر قصه ی ما تونست از دست بارون بلا فرار کنه یا گرفتار شد؟!!!

 

پا نوشت:

جرج بوش كه- به گفته خود- شخصاً با ويزاي ورود آقاي خاتمي به آمريكا موافقت كرده است در مصاحبه با روزنامه «وال استريت ژورنال» انگيزه خويش از صدور ويزا براي رئيس جمهور سابق ايران را اينگونه توضيح مي دهد؛ «مايل بودم درباره ايران سخناني غير از سخنان احمدي نژاد بشنوم...»

 

خبرنگار روزنامه واشنگتن پست از آقاي خاتمي مي پرسد: «اين نخستين سفر شما به واشنگتن است، نظرتان درباره كشوري كه شيطان بزرگ خوانده شده است چيست؟» و آقاي خاتمي پاسخ مي دهد؛ «من هرگز نمي گويم شيطان بزرگ!»... و بلافاصله تناقض ميان اظهارات خود با نظر صريح حضرت امام(ره) را به نفع خويش! پر كرده و مي گويد «حتي امام خميني(ره) كه اين عبارت از ايشان است به سياست هاي آمريكا اشاره داشتند نه مردم آمريكا يا خود آمريكا كه كشوري بزرگ و پهناور است»!

 

خبرنگاري از ايشان مي پرسد: «آيا شما تشكيل دو كشور براي حل مسئله فلسطين و اسرائيل را مي پذيريد؟» و آقاي خاتمي در پاسخ مي گويد «مخالفت من با اسرائيل مسئله اخلاقي است، راه حل صلح آميز براي مسئله فلسطين، شناسايي حقوق فلسطيني هاست.» و خبرنگار مي پرسد: «و ايجاد كشوري فلسطيني در كنار اسرائيل؟» و خاتمي پاسخ مي دهد «آري...»

رئيس جمهور سابق ايران در مصاحبه خود با يك روزنامه آمريكايي از افسانه دروغين هولوكاست با عنوان «يك واقعيت مطلق تاريخي»! ياد مي كند

آقاي خاتمي در پاسخ به اين سؤال كه؛ نظر شما درباره عقب نشيني نيروهاي آمريكايي از عراق چيست؟ مي گويد «اشغال عراق بايد هرچه سريعتر خاتمه يابد» و بلافاصله مي افزايد «اما به باور من نمي توان اين دولت دموكراتيك نوپا را در دستان تروريست ها، شورشيان و جويندگان خشونت رها كرد»!

امام خمینی (ره):آمریکا شیطان بزرگ است.

امام خمینی(ره) :اسرائیل باید از صفحه ی روزگار محو شود.

دکتر احمدی نژاد :کشوری را به اسم اسرائیل هیچ گاه به رسمیت نشناخته و نمی شناسیم.

دکتر احمدی نژاد :ما نمی گوییم هولوکاست دروغ است.اگر راست است خوب بگذارید راجب آن تحقیق شود در فضایی باز تا بر همه واقعیت آن معلوم گردد.

رهبر معظم انقلاب در دیدار اخیر خود با نخست وزیر عراق :تنها راه رهایی و پیشرفت کشور عراق امروز در گروی خارج شدن اشغالگران از آن است.

در دیدار سید محمد خاتمی با کوفی عنان نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل وی را همراهی کردند.

و این یعنی به رسمیت شناخت ایشون.

واکنش "شریعتمداری "به سخنان "خاتمی"

دو کلوم حرف مفت:

دیگه چی بگم؟

هر چی حرف مفت بود این آقا زده.

در انجمن عقل فروشان ننهم پا 

      دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:36  توسط یحیی محمدی نیا  | 
 
 
 
 
 
Coming Soon
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اشبه الناس بعیسی بن مریم
 
 
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغرنباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ی دیگر نباشد
زمان خوش دلی دریاب و دریاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
عجیب راهی است راه عشق کآنجا
کسی سر برکند کش سر نباشد
بسوز اوراق اگر هم درس مائی
که علم عشق را دفتر نباشد
زمن بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بسته ی زیور نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بنام ایزد بتی سیمین تنم هست
که در بتخانه ی آزر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
 
سلام.
نیمه ی شعبان ،تولد یگانه منجی انسان حضرت م...مد (عج) نه بر تمامی مسلمانان،بر تمامی انسان ها مبارک.
 
واقعا نمی تونم چیزی بگم.
فقط چند بیت از حافظ..
یه کلوم خصوصی با امام زمان (عج):
زآن یار دل نوازم      شکریست با شکایت
متي ترانا و نراک یا مولای
همین
 
دو کلوم حرف مفت:
دوستان رو امید وارم تو عشاق ببینم.
حاج آقای امجد(حفظه)می گفت:ظهور نزدیکه.خیلی نزدیک.کی گفته.این در داره می گه.دیوار داره می گه.همه خلقت دارن می گن.نمی شنوین؟
به دوستانی که با من تو دانشگاه فعلیم هم دانشگاهی بودن واقعا تسلیت می گم.من اون جا میهمان بودم.اما.....
موندگار شدم
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:49  توسط یحیی محمدی نیا  | 

دوران رضا شاهی تمام شد.چه حزب اللهی و چه کافر.

 (عکس هیچ ربطی به متن ندارد) =

(عکس هیچ ربطی به متن ندارد)

امروز می خوام یه قصه تعریف کنم.اول های قصه رو مادر بزرگم خدابیامرز تعریف کرده بود.اما از وسط به بعدش مال خودمه.

به رسم همه ی قصه ها یکی بود ،یکی نبود.غیر از خدای مهربون مردم یه شهر بودن.

توی یکی از دهات های مشهد؛ تو یکی ازاین روزهای خدا یه پسری به دنیا اومد.اسمش رو گذاشتن محمد باقر.این مش باقر ما بزرگ شد تا این که یه روز باباش بهش گفت :

باقر جان تو چوپون ده شدی.

(عکس هنوز هم با متن بی ربط است)

مش باقر یه روز که گوسفند ها رو برده بود چرا حوصلش سر رفت.خواست با مردم ده شوخی کنه.داد زد:

- گگگگگگگگگگگگرگ.گرگ به گله زده.

مردم ده هراسون اومدن طرف صحرا که کمک مش باقر بکنن.اما دیدن که محمد باقر نشسته و دلش رو گرفته و داره به ملت قاه قاه می خنده.به احترام پدرش بهش هیچی نگفتن.

این قضیه به مدت یک ماه هر روز تکرار شد.تا این که مردم ده خسته شدن و تصمیم گرفتن دیگه حرف هاش رو باور نکنن.

(خودمم نمی دونم چرا از عکس های بی ریط استفاده می کنم)

یه روز که مشتی باقر در حال چرت زدن بود دید یه گرگ داره به طرف گله حمله می کنه.خواست داد بزنه.اما ترسید آبروش بره و بگن این بچه بی عرضست.خودش هم که به تنهایی از پس گرگه بر نمی اومد.پس پا گذاشت به فرار.چون دیگه نمی تونست با گندی که بالا آورده بود به ده برگرده. تا جایی که نفس داشت دووید به طرف شهر.اون قدر دوید تا بی هوش شد.

(این داستان هیچ ربطی به چوپان دروغ گو نداشت.چون اون روز آخر که گرگ واقعی اومد داد زد آی گرگ.ولی مردم باور نکردن.اما این مش باقر حتی یه بار هم راستش رو نگفت)

خدا رحمت کنه مامان بزرگم رو.اون دیگه عمرش کفاف نداد ادمه ی کار های مش باقر قصه رو ببینه.

از این به بعدش رو خودم تعریف می کنم.

یه گروه از شهری ها که داشتن از کنار شهر عبور می کرد دیدن یه نفر بی هوش روی زمین افتاده.برش داشتن و  بردن خونشون.وقتی پسر به هوش اومد ازش پرسیدن :

-اسمت چیه پسر جون؟

-محمد باقر

-از کجا اومدی؟

-از مشهد.این جا کجاست؟

-تهران.واسه چی اومدی این جا؟

مشتی باقر که دید که ضایس بگه گند بالا آوردم و فرار کردم گفت:

-من تو مشهد بزرگترین قالیباف بودم.دیدم توانایی هام بیشتر از اون جاست.می خواستم پیشرف کنم.بهم گفتن برو تهران.

گروهی که مشتی رو پیدا کرده بودن تو مملکت کاره ای بودن.گفتن خوبه از این یارو تو کارهامون استفاده کنیم و ازش کمک بگیریم.دلشون به حالش سوخت.

-خوب پسر جون چه کار هایی بلدی؟

-من در زمینه ی مدیریت خیلی عالیم.حتی من تو شهرمون یه جمعیت بزرگی رو اداره می کرده(همون گله رو می گفت).در ضمن من خیلی عالی پرواز می کنم.(یاد اون روزی افتاده بود که از دیوار همسایه پریده بود تو خونشون).

و هزار تا دروغ دیگه واسه اون ها بافت.

(این عکس به خاطر اون پسرست نه آقای قالیباف)

اون ها هم از سادگی فکر کردن خوب راست می گه.گفتن بیاید واسش چند تا مدرک صادر کنیم که اگه خواست جایی کار کنه کسی گیر نده که اون هیچ مدرکی نداره.چند تا دکترا و یه گواهی نامه ی  پرواز واسش صادر کردن.

مشتی باقر ما بعد از یه مدت عذاب وجوان گرفت.خواست همه ی کارهاش رو جبران کنه.اون موقع تو ایران جنگ شده بود.رفت جبهه.انصافا هم خوب جنگید.این محمد باقر حالا شده بود یه پسر خوب.حتی بعد از این که جنگ تموم شد هم اون یکی از بهترین بچه ها بود.تا این که دیدن یه پسر به این خوبی حیفه مسئولیتش کم باشه.

یه مسئولیت بزرگ بهش دادن.مشتی باقر که سابقه ی اداره ی یه گله ی بزرگ رو داشت از پس اون مسئولیتش براومد.

تا این که دید مسئولیت مثل این که خیلی آسونه.حتی از اون گلهه هم آسون تره.حتی دیگه کسی نمی فهمه که به دروغ می گی آی گگگگگگگگگرگ.

شاخک هاش چنبید برای یه پست بزرگ تر.خیلی ها رو رفت دید و با خیلی ها صحبت کرد.اون حاضر شد از گذشته ی خوش هم بگذره.مش باقر که فقط یه کار خوب تو زندگیش انجام داده حضور در جنگ بود رو برد زیر سوال و همه چیز رو نفی کرد.حتی تو یکی از صحبت  هاش گفته بود:

 ایران نیاز به یک رضا شاه حزب اللهی داره.

(این عکس ها کمی مربوط به موضوعه.اما نه به اون شکل)

القصه به خاطر زیر سوال بردن خیلی چیز ها و این که خبر رسیده بود که از شیخ های عرب خلیج نشین پول گرفته که در صورت رسیدن به اون مقام حافظ منافع اون ها باشه به اون سمت نرسید و مشتی باقر قصه ی ما بی کار موند روی زمین.

وقتی دیدن ضایسس فلانی بی کار باشه چند تا پیش نهاد بافت قالی بهش شد.اما مشتی که حتی قالیبافی هم بلد نبود قبول نکرد.تا این که عمو چمرانش اومد و اون رو کرد شهردار یک کلان شهر.

(در این عکس نشان دادن مهندس مهدی هاشمی قصد بود)

آره.مشتی باقر ما که تا دیروز از پس چروندن گوسفند ها بر نمی اومد امروز شهردار یه کلان شهر شده بود.

اون که چیزی از این حرف ها بلد نبود نمی خواست کم بیاره که آبروش بره.پس چند تا طرح مسخره داد:

اولین کاری که کرد وام ازدواج رو برداشت

تلفن 137 مرکز فوریت های خدمات شهرداری(شهرداری جزو سازمان هایی نیست که فوریت داشته باشه)

شهریاران جوان.(طرح بیگاری کشیدن از جوان ها به اسم این که به شما خدمات می دهیم)

طرح های جهادی (ملت رو به جای غلتک روی آسفالت ها قل می دن.به جای مشاوره گرفتن از مردم می خوان مردم مجری طرح های اون ها باشن)

(گفتنی ها رو گفتم )

آره جونم براتون بگه این مش باقر که حالا به غیر از مشتی صفت های سردار ،دکتر و مهندس رو به یدک می کشید داره خودش رو برای اون مسئولیته ی  دوره ی آینه آماده می کنه و از هر وسیله ای استفاده می کنه.

خدا کنه فکر نکرده باشه که مردم این قدر احمقن که گول کارهای ظاهری اون رو بخورن.

(یه کم از لحن قصه خارج شدم)

قصه ی ما به سر رسید.محمد باقر به رسایت جمهوری نرسید.

 

دو کلمه حرف مفت:

این قصه کاملا بر اساس یه کاراکتر خیالی بود و هیچ مصداق خارجی نداره.پس الکی به من وصله نچسبونید.

دوستانی که دارن از ...خور مشتی باقر دارن نون می خورن بهشون بر نخوره ها.

آقا اگه سر ما رفت بالای داری بدونید که سر بی گناه بالای دار هم می ره.

تازگی دوستانی پیداشدن که از ترس این که مردم بفهمن وب لاگ اون ها خاننده نداره می گن بازدید واسه ما مهم نیست و یه کارهای خنده دار می کنن.(که خدا کنه به غارت وب لاگ من نیان)

حتما برید حدیث نفس رو بخونید.

وبلاگ خبری صدرا رو هم حتما بخونید.صدرا قاضی ترکونده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:12  توسط یحیی محمدی نیا  | 
ما هم زدیم تو نخ فیلم.اون هم از نوع کمیابش

(عکس هیچ ربطی به فیلم نداره.عکس فکر کنم ازحسن سربخشیان باشه.)

امروز یه فیلم جدید.معرفی: " زهره و منوچهر"

این فیلم که حدود یک ساعت و ده دقیقه است مثل بقیه ی فیلم های مشابهش که کم هم نیستن به مشکل زنان یا دختران در جامعه ی ایران می پردازه و به نوعی سعی در این داره که  مشکل جنسی زنان و دختران رو بررسی کنه.

در بخش هایی در این فیلم می خواد القا کنه که دین داری (که دین داریی که معرفی می کنه تحجره )باعث این مشکلات شده.

شما در این فیلم خواهید دید که در صحبت یکی خانوم ا که بخشی از کارهای این خانوم معلوم الحال نشون می ده، این خانوم ادعا می کنه که دختران ایرانی به این خاطر پاک دامن باقی می مونن که به شوهر،پول،بیمه،کار و این مسائل برسن.و می گه که زنان درکشور های دیگه پاک دامن نمی مونن و در عوض باید تا آخر عمر سعی کنن تا به این چیز ها برسن!!!

در این فیلم مسائل بر خلاف فیلم فقرو فحشا میاد فحشا و غریزه رو معرفی می کنه.این فیلم که به بیان بی شرمانه ی بعضی مسائل می پردازه برای افراد زیر ۱۸ سال اصلا توصیه نشده.

این فیلم سعی کرده بی غرض تموم حرف های هر طرف رو بذاره.اما شما در انتهای فیلم متوجه می شید که خیلی ساده کارگردان سعی کرده منظور خود رو القا کنه.منظور کارگردان هم این هست که به طور کلی این گونه مسائل جزئی از غرایض است و مهار کردن آن موجب ضرر می شه.و این ضرر رو متوجه دختران می دونه.یعنی کنترل کردن اون رو به ضرر دختران و رها کردنش رو به نفع اون ها.

من اصلا قضاوت نکردم.ولی خیلی دوست دارم دوستانی که این فیلم رو دیدن قضاوت کنن.

دیدن این فیلم خالی برای یک بار ضرری ندارد.

دو کلوم حرف مفت:

حفظ آبروی مسلمون از حفظ حرمت خانه ی کعبه مهم تره.

پرونده ی ما اومد رو(اونایی که دعوت بودن می دونن قضیه چیه)

عقد آسمانی و جشن عروسی برادرم رو به طور رسمی و باکلاس بهش تبریک می گم.ان شاءالله خوشبخت بشن.

علی آقا مبارکه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط یحیی محمدی نیا  | 

کم گوی و گزیده گوی چون در

تا زاندک تو جهان شود پر


سید جمال الدین اسد آبادی:

مشکل اسلام ،مسلمانان آن است.

به اروپا رفتم.در آن جا اسلام بود.اما خبری از مسلمان نبود.به ایران برگشتم.مسلمان زیاد بود.اما خبری از اسلام نبود.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:37  توسط یحیی محمدی نیا  |