تبليغاتX
مفتی
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق ××× بقول مفتی عشقش درست نیست نماز

اولا پیشا پیش  عید سعید فطر مبارک

دوما سلام

سوما این که این متنی است از یکی از دوستان.لطف داشت و داد ما بذاریم تو این کلبه ی درویشی.

ممنون از دوست عزیزم ،بازیگر.

(هیچ دخل و تصرفی در متن نشده است.حتی علامت های نگارشی)

سکه

مناجات نامه :

ای شرف روح و دل جان زتو                 درد مرا داروی درمان زتو

خاضع درگاه تو شد شش جهات                سجده بکوی تو کند کائنات

....................

روز خود آن گاه که من شب کنم                بر در تو ناله ی یارب کنم

در کف من نیست بجز اشک و آه                 مایه عمرم به خدا شد تباه

گر خجل و خسته دل و بی برم            مستم و دل خوش که گدای درم

غم بزدای از دل مجروح من                   نگ گنه پاک کن از روح من

من بامید کرمت زنده ام                          از کرم و لطف تو شرمنده ام

لطف تو بر بنده ی مسکین رواست     گر چه سیه نامه و غرق خطاست

....................

راز سکه چیست؟سکه بودن ما !سکه شدن ما !نه از این جهت که سکه ی یه پول بشیم.بلکه از این رو که ما دوست داریم و مایل ایم که مثل سکه دو رو (طرف) داشته باشیم.حالا چرا به شما برخورد !آره شما که دارین می خونین !مگه شما مثل سکه دو رو ندارین ؟! راستی چرا این طوری هستیم ؟!

چرا باید باشیم؟! چه سودی برامون داره؟! دلیل خاصی داریم؟! با جواب هایی که در ذهن داریم خودمون رو گول نزنیم !! چرا با خودمون رو راست نیستیم ؟! چرا همش دوست داریم سر خودمون و دیگران کلاه بذاریم ؟! راستی چرا وقتی ما با خودمون رو راست نیستیم انتظار داریم دیگران با ما رو راست باشن؟!

اصلا رو راستی یعنی چی ؟ مگه تو رو راستی چه چیزی نهفته است ؟ یه سوال بی ربط !

چرا خدا برگ را آفرید ؟! دلیل از آفرینش این برگ چیه ؟حالا چرا برگ هم دو رو داره ؟راستی باد رو برا چی خلق کرد ؟

شاید چون برگ خودش نمی تونست از این رو به اون رو بشه ،خدا باد رو آفرید.

یعنی می خوای بگی چی ؟!!! اگه می خوای ربطش بدی به باد پس چرا بید (درخت بید) قصه ی ما میگه :با این باد ها نمی لرزه ؟!! راستی به نظر شما بید با چه بادی می لرزه ؟؟ببینیم می شه ما هم دچار لرز بشیم ؟ چه چیزی می تونه ما رو هم بلرزونه ؟! می دونی یکی از جواب های دوستان چیه ؟؟ عمرا به ذهن درگیرتم خطور نمی کنه ؟بهت برخورد؟ دو تا کار می تونی بکنی؟یکی بذاری بری تا شر به پا نشه.و اما دومی وایسی تا ماموربیاد کروکی بکشه.چون بدون کروکی بیمه بیش از 200 هزار تومن پرداخت نمی کنه.خسارت شما هم که بالاست !!

حالا می دونی اون جوابه چی بود ؟بهت می گم؛چرا چهار چشمی منو نیگاه می کنی ؟!می گم دیگه .می خوای بدونی ؟باشه !

وقتی موبایل رو می ذاریم رو ویبره و بعد بذارم تو جیبمون !یا نه اصلا وقتی سردمونه!! یا وقتی دستشویی داریم!چرا سگرمه هات رفت تو هم ؟ فکر می کنی دارم باهات شوخی می کنم ؟یا قصه می گم تا بخوابی ؟!

آره خوب.همه ی این ها می تونه باعث لرزه بشه !!!اگه پرت می گم بگو: پرت می گی !

راستی می شه دست پروردگار رو تو زندگی نادیده گرفت ؟پس چرا به خدا پشت می کنیم؟چرا سعی می کنیم خدا رو از یاد ببریم ؟چرا با اصل ذات اقدس الهی "خدا" و یا حتی تیتر و عنوان کلمه ی "خدا" هم بازی می کنیم ؟برای بالا رفتن اطلاعات عمومی شما عرض می کنم !به این کار می گن بازی با واژه ها !راستی چرا خلق رو به بازی می گیریم؟ حالا بعضی هامون این قدر کم لطف و بی معرفت هستند که خودشون رو هم بازی می دن یا به بازی می گیرن !!یه کمی به خودمون بیایم.نه مثل این که خیلی مشکل داریم.خیلی بد بخت و بی چاره ایم و خودمون خبر نداریم !!

تا حالا فکر کردیم(هممونو می گم)!چرا نمی تونیم آدم باشیم ؟!! البته به معنای واقعی !!چرا؟!! چون نمی تونیم باشیم !چون این قدر همدیگه رو اذیت می کنیم و دست می ندازیم که آدمیت خودمون زیر سوال می بریم و آدمیت دیگران رو هم فراموش می کنیم.اصلا انکار می کنیم ! چون فقط این طوری می تونیم به امیال و خواسته هامون دست پیدا کنیم !!! البته شایدم از یک سرگرمی بچگانه فراتر و به عقیده ای برای انتقام !!!!!!!!بدم نیست ها !!

بیایم یه مدت آدم نباشیم !!یا یه جوری دیگه بگم.بیا آدم نبودن رو تمرین کنیم .جسارتا ببخشید ها .

شما وجودش رو دارین ببینین که بقیه ی افرد جامعه آدم نباشند؟!! ای بابا جا زدی؟!!

واسه چی ترسیدی؟بازی به این سادگی که ترس نداره!! البته به شرطی که نیت انتقام جویی وجود نداشته باشه !! چون اون موقع دیگه وا ویلا...!!!

راستی اصل موضوع رو فراموش کردیم !!اینکه ما سکه هستیم یا نیستیم.می خوایم باشیم یا نباشیم ؟البته این ها رو هم بگم ! ما موجودی هستیم زنده که نفس می کشیم و احساسات داریم.رشد می کنیم ،قدرت تعقل داریم و از انتخاب و آگاهی برخورداریم !حالا با این همه هندوانه ای که زیر بغل خودم وشما گذاشتم چرا بازم دوست داریم نقش و رل بازی کنیم و دوست داشتی یک "سکه" رو بازی کنیم؟!هم خودمون بازی بدیم ،هم دیگران رو بازی بدیم،هم آلات دست دیگران بشیم برای بازی کردن و هم دیگران آلات دست ما بشن برای بازی کردن !!!

به طور شفاف و واضح :چرا از خودمون سکه و از دیگران سطح می سازیم؟

خسته نباشین.می دونم که فکرتون تکون نخورد!!!

حالا به دور از طوفان فکری !!!دوست دارم و دارین چه جوری زندگی زندگی کنیم؟!!

راستی ببینم !ما آدم های رو راستی ،حالا صادق هستیم یا نه ؟!!!!

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم             همراز عشق و همنفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملالت کشیده اند                 تا کاار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

توقف مطلقا ممنوع

بازیگر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 5:8  توسط یحیی محمدی نیا  | 

این یک پست کاملا مهمه.

اول لرزید.بعد صداش در اومد.

-سلام.چطوری مهتی؟

-... کجایی؟

(به جای هر جای خالی یه فحش بگذارید)

-تو راه بهشت زهرا

-بعد از میدون جمهوری وایسا تا من بیام.

شب 23 ی ماه رمضون .داشتیم می رفتیم بهشت زهرا که اون هم به ما ملحق شد.

فقط دو تا چیزش رو می گم:

1- آقا وقتی حق الناس به گردنته می ری سراغ حق الله و بک یا الله می گی و الهی العفو؟ و بعد می خوای پاک پاک شی؟ می خواستم این رو شب قبل از قدر بذارم.گفتم می گن فلانی به بخشندگی خدا اعتقاد نداره.آخه آدم !توئی که داری مال حروم می خوری.توئی که داری کم فروشی می کنی.حتی توئی که غیبت می کنی.

می دونی در کنار حلالیت از مردم باید از خدا هم طلب بخشش کنی.بعد ما قبل از حلالیت می ریم سراغ خدا و می خوایم ببخشه.

حق الناس رو تا ادا نکنی نمی شه.

2- در ضمن گفت همش شده احساس.با احساس جمعشون می کنیم.با احساس سینه می زنن.با احساس اشک می ریزن . بگیر برو الی ما شاءالله.بچه وقتی چهار پنچ سالشه باید با تشویق بهش نماز رو یاد داد.تشویق کنی.خوشش میاد.وقتی 20 سالش شد و نماز نخوند باید بزنی تو سرش.این احساس دیگه قابل تعمیم نیست.نمی شه با احساس تمام عزا داری رو برگذار کرد و پایدار نگهش داشت.

احساس فقط واسه اون بچه چهار یا پنج ساله هس.استارت کار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:4  توسط یحیی محمدی نیا  | 
 

به خدای کعبه سوگند که علی 

 

رستگار شد.

امروز ،شق القمر شد.اما تا کمان ابرو

آه یتیمان عرب

 

از شهر مدینه هم حیا رفت

 

 


تو این شب ها اگه ما رو یاد کند معرفت شماست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 0:46  توسط یحیی محمدی نیا  | 

هو الحق

 

 

-         "هر چی امروزثواب کرده بودیم با این غیبت ها رفت"

این حرفی بود که من به امیر حسین گفتم.امیر حسین هم رفت تو فکر.

-         "راستی نکنه راضی نباشن"

با نیش خند احمد همه چیز تموم شد و گفت که " حلا بعدا ازشون حلالیت می طلبیم ".

پس قرار شد تا این مطلب رو بذاریم تا هم اون هایی که فکر می کنن حرفی ازشون زده شده حلال کنن ،هم تجدید خاطره ای بشه برای اون هایی که در جریان هستن.

 

خوب بذارید از اولش بگم.من و رضا تو این دانشگاه فعلی میهمان بودیم.هر کدوم به شکلی انتقالی گرفتیم.با رضا از قبل قرار گذاشته بودیم که اگه این اتفاق بیفه با هم یه شرینی حسابی به بچه ها بدیم.

و این اتفاق افتاد.

 

تهران –پارک نیاوران-روز 12 مهر.ساعت حدود 16

احمد- صابر- محمد- رضا- امیر حسین- حامد- محسن- کاوه- مجتبی و من(اسامی به هیچ ترتیبی نمی باشد)

مسئول روابط عمومی سعی کرد همه رو جمع کنه.

هر کی به نحوی حضور داشت.یکی سرش درد می کرد و ناز می کرد.یکی تولد داداشش بود.

به هر حال جمع شدیم.

و اما بعد...

- الله اکبر.الله اکبر

این همون صدایی بود که باعث شد رفقای گشنه بدون فوت وقت فقط به چمن ها رحم کنن.

خوب حالا دیگه شکم ها سیر و زبان ها در دهان به گردش در اومد.مجلس شده بود محفل خاطره گویی.

خاطرات ترم یک.که تو اکثرش من مخاطب بودم.چون تنها غایب اون ترم،من بودم.

احمد و محمد شده بودن شمع مجلس و بقیه پا منبری می کردن.

مجلس بی ریایی بود.هیچ کس هیچ چیزی رو دیگه جدا از کسی پوشیده نگه نداشت.

صدای خند هامون توجه هر عابری رو جلب می کرد و گاها از ادا های یکی از بچه ها به خنده می نداخت.چه خاطرات جالبی.

از نماز خونه.از سلف.تو راه.تاسیس روزنامه و...

چه لگه هایی که به تو نمازخونه زدن.از وزنه ی 363 کیلوگرمیی که رو سر فلانی خراب شده بود.

سر کلاس استاد حسین و بیرون از پنچره و اون سگههههههه.

از عمه بتول(مایکل جکسون).کیا ،کیا رو دور زده بودن.روزهای برفی و برگشتن از دانشگاه.دعا خوندن های بعد از غذا.دلسوزی هایی که واسه ا...مد می شده.سوتی هایی که گندش تو اس ام اس ها در میومده.

آقای سون(7) که حتی اس ام اس نوشتن هم بلد نبوده.

راستی شما نمی خوایید برید فوتبال؟

هر کسی هر چی تو چنته داشت ریخت بیرون.خاطرات ؛چه تصویری و چه کلامی.

یکی از بچه ها که هرچی آشغال تولید می شد رو می ریخت به پای درخت ها بعد از مدت کمی عذاب وجدان گرفت و گفت هر چی باشه با این درخت ها فامیله دیگه.پس مثل پسرای آقا همه ی آشغال ها رو جمع کرد و چون پسری گلی شد بهش گفتیم : "مامان"

غذا خوردن که دیگه هیچی.رستورانیه تعطیل کرد تا ما بریم.بلکه شاید آبروش کمتر بره.

آقای سون تو لای آشغال ها دنبال یه تیکه نون می گشت.اون یکی نوشابه رو تا ته روی میز خالی کرده.کاری که با صرف نصف جعبه دستمال کاغذی تونستیم بپوشونیمش.

اون یکی رو بگو که دوغ رو پاش خالی شد.و دیگه دستمال کاغذی تموم شده بود تا از خجالتش در بیایم.

 

توی این شب به یاد موندنی که آخراش با فیلم برداری از محمد تموم شد همه گی حسابی خوش گذروندیم.

آقا سون هم گفت تو این ترم می خواد درو کنه.حالا چی رو.الله اعلم.

من بر گشتم گفتم:

-         "هر چی امروزثواب کرده بودیم با این غیبت ها رفت"

.امیر حسین هم رفت تو فکر.

-         "راستی نکنه راضی نباشن"

با نیش خند احمد همه چیز تموم شد و گفت که " حلا بعدا ازشون حلالیت می طلبیم ".

 

پس هر کسی فکر می کنه که اسمش اون شب آورده شده یا حلال کنه یه حضورا بگه حلال نکرده تا حلالیتشون رو جعل کنیم.

 

هنوز هم برای دعای شما التماس می کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:10  توسط یحیی محمدی نیا  | 

مرحوم کافی تو یکی از صحبت هاشون گفتند:

یه بار یه منبر رفتم تو میدون گمرک*.داشتم صحبت می کردم که بابا طرف بیچاره یه کارگر،از اول هفته تا آخر هفته کار می کنه و پول هاش رو جمع می کنه.اون وقت آخر هفته می ره و دوتومن می ده و آب جو می خره.

یه نفر از میون جمعیت بلند شد و گفت حاج آقا هیجدهزار(معادل هیجده ريال) قیمتشه.بهتون دوزار گرون دادن.


*گمرک در قدیم تو طهران محلی بوده که شب ها محل عرق خوری بوده.اما محل عرق خوری های فقیرانه.

شادی روح مرحوم کافی صلوات.

دو کلمه حرف مفت:

از دوستانی که با پست محذوف قبلی هم دردی کردن ممنونم.

ارگ راه افتاده.مراسم از ساعت یکه.

فش گذاشتم به هر کی تو این شب ها دعا نکنه.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:48  توسط یحیی محمدی نیا  | 

در اوج خواب هستی.دوست داری به خوابت ادامه بدی.اما یه صدا جلوت رو می گیره.

-         پاشو دیگه.ای بابا.الان اذان می شه و سحری نخوردی ها.

به محض این که اسم سحری و گشنه گی میاد چشات باز می شه.بیدار می شی و با اون آقاهه که تو تلوزیون مثل ازرائیل دائم وقت رو اعلام می کنه مواجه می شی.

-         سحر خیزان ارجمند 15 دقیقه تا اذان صبح.

تو همین 15 دقیقه وعده های غذایی صبحونه و ناهار و عصرانه و کمی از شام رو وارد بطن خود می کنی.

به هر حال مسواک و بند و بساط و

-         الله اکبر.الله اکبر

دقیقا در همین لحظه کلیه ی خوراکی هایی که می خواستی بخوری میاد جلوی چشم و ای دل غافل که فرصت رو غنیمت نشمردی.

نماز به صورت صاعقه و خوووووووووووووووواب.

بعد از اون هم به ضرب گلوله ی تانک بیدار شدن.

تا صبحهه همه چیز گله و بلبل.صفا و دوستی.به همه لبخند می زنی و چاق سلامتی می کنی و باهاشون گپ می زنی.

الان دقیقا ساعت حدود یک و دوئه بعد از ظهره.ابروها یه انحناء گرفتن که حاکی از نارضایتیه.دیگه کاری به کار کسی نداری.اگه سلام کنن به یه جواب سلام زورکی.یه گوشه کز می کنی و به یه جا زل می زنی.اگه هم امکانش باشه که لالا..........

ساعت شده چهار و پنج.تو راه برگشت به خونه ای.چشمات دیگه واسه خودت نیست و عرض ارادت به خرزو خان دارن.حتی اگه قدیمی ترین رفیقت هم بهت سلام کنه جواب نمی دی.(نکته ی انحرافی.دوست قدیمی هم حالی برای سلام کردن نداره)

رسیدی خونه و مواجه می شی با یه صحنه ی حول ناک.

همه دم در واستادن.

یعنی چی می تونه شده باشه؟

-         کجایی بابا یه ساعته منتظرتیم.خونه ی فلانی افطار دعوتیم.مگه یادت نبود؟

اون جاست که حاظری زمین دهن باز کنه و از زیر زمین بری داخل خونه.

از ترافیک و شلوغی راه که بگذریم می رسی خونه ی فلانی.

داخل می شی و چند ورژن از خودت می بینی که انگار که Copy و Past کردن.یه مشت جماعت بی حال و ولو شده.اگه به احترام بابات نبود هیچ کدومشون حتی نیگات هم نمی کردن.چه برسه به سلام.اما کسی از جاش بلند نمی شه.به هر حال ما هم درکشون می کنیم و در اصرع وقت فرود میای.

طنین صدای ربنا میاد.غرولند های همه واضحه که پس چرا نمی ری سر اصل مطلب.دیگه یه الله اکبر گفتن که این قدر ناز کردن نداره.

با در آمدن صدای تلق تلق اذان همه طوری سر جاهاشون می شینن که انگار از قبل تعیین شده کی کجا بشینه.هر کسی روبه روی همتای خودش.

-         الله اکبر.الله اکبر

همین که الله اکبر دومی گفته می شه متوجه می شی که دهن همه داره تکون می خوره.تکونی که تا دو سه ساعت متوقف نمی شه.اما حرفی نمی زنن.آخه حیفه.اصراف می شه.

اول خرما.بعد نون و پنیر.بعد سوپ.تا سوپ سرد بشه به چیز های دیگه امون نمی دی.تا سوپ سرد شده رو بخوری چایی هم سرد شده.

این جا دقیقا لحظه ایه که ظرفیت شیکم پر شده.و ظرف های غذا و به قولی شام داخل مجلس می شه.اما نباید کم بیاره.شروع می کنه به کشیدن.اما به خوردن فکر نمی کنه.در حین خورد هم برای این که فکر نکنه نمی تونه برای مشغولیت فکری به بشقاب بعدی فکر می کنه.

 

در این حین سریال ها یکی بعد از اون یکی داره می ترکونه و فقط شبکس که عوض می شه.

(از نوشته هام تو غربت-ولی تموم شد.)

 

همه ی این حرف ها شوخی بود.

اما مصداق داشت.

 

ماه رمضان ،این ضیافت الهی را به شما تبریک می گیم.

ما رو هم تو دعاهاتون یاد کنید.

دو کلوم حرف مفت:

آقا عشاق دانشگاه تهران نیست امسال.حداقل فعلا.

آدرسش فعلا میدون قیامه.

ارگ هم انگار خبری نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:28  توسط یحیی محمدی نیا  | 

 



نمی دونم سر چی.اما تو وجود این کلبه ی درویشی که هنوز بوی کاهگلش خیسه و خشک نشده شک کردم.

دلیلش هم این بود.هر روز هزار تا سایت یا وبلاگ یا روزنامه و... منتشر می شه.چند تا از اون ها به درد مردم می خورن؟ چه مشکلی از انسان ها رو حل می کنن.

من خیلی وبلاگ دیدم که توی فلسفه ی وجودش وا موندم.برا همین به اولین وبلاگی که شک کردم ،وبلاگ خودم بود.

می خواستم همین امشب یعنی شب تولدم مرگ وبلاگ رو با هم دیگه نگاه کنیم.هنوز مطمئن نبودم.


مثل هر وقتی که کم می آوردم رفتم سراغ حافظ:

ترا که هر چه مرادست در جهان داری

چه غم ز حال پریشان عاشقان داری

بخواه جان و دل ز بنده و روان بستان

که حکم بر سر آزادگان روان داری

بیاض روی ترا نیست نقش در خور لیک

سواد از خط مشکین ارغوان داری

.

.

.

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود

که سهل باشد اگر یار مهربان داری

.

.

چو گل به دامن این باغ می بری حافظ

چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

 


خوب من تصمیم گرفتم.اون هم از نوع کبری.

وبلاگ برقراره.

یه خورده طول می کشه تا جهت بهش بدم.ولی جهت می گیره.

 

نشد پستی رو که قول داده بودم به شکلی که دوست داشتم بذارم.همون پست شب تولد.اما به جاش یه تصمیم خوب گرفتم.


 

تو ادامه ی مطلب هم یه حرف هایی دارم.سالمرگ.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:2  توسط یحیی محمدی نیا  |