
عماد فايض مغنيه معروف به حاج رضوان فرمانده ارشد عملياتي حزب الله، پس از 30 سال جهاد عليه رژيم صهيونيستي، سه شنبه شب بر اثر انفجار اتوموبيلش در منطقه مسكوني "كفرسوسه" در دمشق به شهادت رسيد.رژيم صهيونيستي عامل اين انفجار بود.
دبير كل حزب الله:
· دشمن با شهادت مغنيه مرتكب حماقت بزرگي شده است.زيرا ما عناصري در اختيار داريم كه هرگز از خون او چشم پوشي نمي كنند.
· اگر در گذشته تنها از موشك ها سخن به ميان آورده بوديم، اكنون ده ها هزار نفر از همرزمان و شاگردان مغنيه آماده پاسخ به هر نوع تجاوزي هستند.
· صهيونيست ها عماد مغنيه را در دمشق شهيد كردند.لذا حق مقدس خود مي دانيم كه از خود دفاع كنيم و جنگ با اسرائيل را به خارج از مرزهاي لبنان بكشانيم.
· خون مغنيه آغاز نابودي اسرائيل است.
سيد حسن نصرالله:
اين سخن را اب مسئوليت من در تاريخ بنويسيد؛
سقوط اسرائيل آغاز شده است
عليه صهيونيست ها در سراسر جهان مي جنگيم
حالا با رنگ خون بخوان:
"أنّ النفس بالنفس و العين بالعين و الأنف بالأنف و الأذن بالأذن و السنّ بالسنّ و الجروح قصاص"
(و در تورات بر بنى اسرائيل نوشتيم كه جان را در مقابل جان و چشم را در مقابل چشم و بينى را در مقابل بينى و گوش را در مقابل گوش و دندان را در مقابل دندان و هر زخمى را قصاص خواهد بود)
لبيك نصر الله

شادي روح شهيد عماد فايض مغنيه صلوات

يه نفس عميق كشيد و گفت:
-"من واقعا تعجب مي كنم از بعضي اين هايي كه ميان تو راهپيمايي"![]()
مي دونستم منظورش چيه.
اما پرسيدم يعني كي ها؟
-"خوب همين زناي بد حجاب و امثالهم.واقعا آدم مي مونه."
با لحني تند گفتم خوب تعجبش كجاست؟![]()
-"خوب اينا كه هيچ دلبستگي به اين نظام و انقلاب ندارن.اما خيلي پر شور شركت مي كنن."
گفتم كه مي دوني اشكال شما چيه؟
خودتون رو صاحب انقلاب مي دونين.درسته كه ما نبوديم.ولي هم فيلم هاش هست و هم خاطرات خودتون.
يك يك مردم انقلاب كردن.
شما همه با هم انقلاب كرديد.
همه با هم رفراندوم برگزار كردين.
شما با هم جمهوري اسلامي راه انداختيد.
حالا كه بحث منافع شد مي گيد كه بعضي به خاطر اختلاف سليقه با شما دلبستگي به نظام ندارن.
دو كلمه حرف مفت:
آقايان با چه جلال و جبروتي طي طريق مي كردن.خصوصا شيخ اصلاحات.
اين قدر همه فرا حزبي بودن كه مي شد سر ليست ها رو مشخص كنيد.

همه چيز با يه كاكائوی تلخ شروع شد.
نمي دونم از كجا اومده بود.
فقط صرف اين كه تو خونه ما بود بازش كردم و خوردم.
اَه ![]()
خيلي تلخ بود.
نوشته بود 97درصد كاكائو.اما بيشتر از 102 درصدش كاكائو بود و بقيش فندق.
براي اين كه از پس مشكلاتم بر بيام يكي ديگه هم خوردم.
اَه ![]()
هنوز تلخ بود.
امروز صبح مثل هميشه برام شروع نشد.
آخه سر ساعت اونجا بودم.
اَه ![]()
جمعه، ساعت نه صبح، امتحان زبان
و مثل بقيه روزاي برفي؛ جاده باز
بين راه يه ماشين لاستيك مي تركونه.
ما هم چند تا انسان خوب رو مي بينيم كه نمي تونن زنجير ببندن.اما كمك نمي كنيم.
خوب معلومه كه تصادف مي كنيم.
اَه ![]()
ماشين فرمونش نمي چرخه.
راننده ي اون يكي ماشين كه وسط جاده پارك كرده بود و خورديم بهش وقتي فهميد ما دانشجوييم و براي امتحان عجله داريم گفت به نظر من شما مقصريد.اگه مي خواييد واستيد تا افسر بياد.
اون مي دونست كه روزا كه ما بيداريم، آقا پليسه مي خوابه.
اَه ![]()
امتحان داره دير مي شه.
خوب گور باباش.سك خورد.مي يايم.
دروغ نگنم گوشيم هر 3 دقيقه يك بار مي گه "يا رب الحسين"
يكي تهرانه-يكي وسط راه-يكي تو ترافيك و اون يكي تو دانشگاه.
اَه ![]()
تو اين اوضاع چه وقته يخ زدن جادس.
هيچ كس بالا نمي ره و همه ليز مي خورن.
پس زنجير مي بنديم.
شدم زنجير بند وحده.
احساس كردم انگشتام تا چند دقيقه ديگه حتما بايد قطع بشه.خيلي سرد بود.
(الان كه دارم تايپ مي كنم انگشتام درد مي كنه.)
نمي دونم جمعه صبح چه خاصيتي داره كه همه خوابن.
حتي مدير گروه.
حتي مسئول آموزش.
بلاخره امتحان هست يا نه؟
ساعت شد 10
زنگ زد و گفت كه ديگه نيايد.امتحان شروع شده.
اااااااااااااه ![]()
غلط كردن.
اونا كه از جاده خبر ندارن.
توي كولاك يك متريت رو هم نمي بيني.
اما من داشتم ترم بعد خودم رو سر كلاس مي ديدم.
اَه ![]()
چقدر عقب مي افتم ها.
كاش كاكائوي تلخ رو نمي خوردم.
تا رسيديم
واينستادم تا زنجير رو باز كنه.
فقط رفتم.
حتي به مراقب و دربون هم چيزي نگفتم.
تو دلم فحش دادم.
اَه ![]()
نصف بچه ها از كلاس اومده بودن بيرون.
خلاصه
امتحان دادم.
با همكاري دوستان در شهرستان مربوطه.
اَه ![]()
نمي دونم برف از كجا رفته تو كفشم.
پاهام داره يخ مي زنه.
اَه ![]()
تو كل مسير برگشت آفتاب تو صورتمه.
از سر نيايش تا ونك رو پياده اومدم.
همش به خودم مي گفتم:
" كاش اون كاكائوي تلخ رو نمي خوردم."
وقتي بابام زنگ زد پرسيدم كجايي گفت هنوز بيمارستان.
خدا دو تا وروجك به داداشم داده.![]()
پسر و دختر.![]()
امروز شش روزشون مي شد و من هنوز نديده بودمشون.![]()

پس گوله رفتم سمت بيمارستان.
بابا منتظر من واستاده بود.
رفتم بالا.
طبقه هفتم.
آآآآآآآآآآآخي.![]()
چقدر معصوم و لطيف.![]()
![]()
دلم خواست بغلشون كنم.
اما اين قدر ني ني بودن كه ترسيدم.![]()
چقدر حس خوبي داشتم.
من الان يك عمو بودم.![]()
با دو برادر زاده.
اون لحظه نه به كاكائوي تلخ فكر مي كردم و نه به افكار عمومي(امتحان بعديم.)
دو کلمه حرف مفت:
به داداشم و همسر محترمش جدا تبریک می گم.![]()
حالا هی بگید هنوز وقتش نشده.فردا پس فردا از دست می رم بعد غصه می خورید ها!!!


تا حالا آقامون رو اين قدر غريب و تنها نديده بودم.
گوشه اي پشت جمعيت به ستون تكيه داده بود و فقط داشت نگاه مي كرد.
مردم توي سر و كلشون مي زدن و داد مي زدن "حسين".
اما هيچ كدوشون به پشت سرش حتي نگاه نكرد!
* چند شب پيش هيئتي رفته بوديم.مداحي هم آنجا بود كه به تازگي اسمش را زياد مي شنويم.عده اي از سينه زنان هيئت را كه نگاه مي كردم متوجه شدم كه حالت عادي ندارند.
حالا چرا خدا مي داند.گناه ملت را نمي شوييم.
دو نفر هم آنجا روي بدنشان خاكلوبي بزرگي بود.بر روي بازوي يكي تصوير خانمي و كمر ديگري يك اژدها.
الحق كه زيبا خالكوبي شده بود.
كمي هم آن طرف تر پسركي ايستاده بود.اصلا به سينه اش نمي زد.فقط بالا و پايين مي پريد.چنين حركاتي را من قبلا در رقص تكنو ديده بودم.
يك قل چماق هم بود كه مسئول جمع كردن موبايل ها بود.
انصاف كه چشمان تيز بيني داشت!
* دوباره چند شب پيش هيئت ديگري بودم.جمعيت زياد آمده بودند و اكثرا جوان.
روحاني جواني بالاي منبر رفت و شروع به صحبت كرد.در بين سخنانشان در سيستم صدا مشكلي پيش آمد كه مقداري معطلي شد.
بعد از رو به راه شدن اوضاع ايشان گفتند در چنين مواردي دشمنان اهل بيت را لعن كنيد.در همين لحظه دوباره برق رفت.
از ميان جمعيت صدايي آمد.مردم هم جوابش را مي دادند كه "بيش باد".
همان سخنران روز تاسوعا خاطره اي گفت كه جواني سني در يكي از منبر هاي وي آمده بود و شفاي خود را گرفت.
انصاف هم خوب چيزي است!
* همچنين چند شب پيش هيئت يكي از دوستان رفته بوديم.
خودش هم مداحي مي كند.آنشب يك مداح ديگر آمده بود و او نتوانست شعري را كه آماده كرده است، بخواند.تا دم خانه به مداح قبلي و جد و آبادش فحش داد.
انصافا كه بسيار خوب خواند.
* در يكي از هيئت هايي كه چند شب پيش رفته بوديم روحاني سيدي داشت روضه حضرت عباس (ع) را مي خواند.
او گفت كه حضرت اباالفضل (ع) وقتي براي آوردن آب به سمت فرات رفت و لب آب رسيد، دستانش را از آب پر كرد و تا دم دهان آورد.
آن وقت بود كه ياد حضرت ابا عبدالله(ع) افتاد و آب را رها كرد.
او قطع شدن دستان علم دار كربلا را كفاره گناهش دانست!
* مداح يكي از همين هيئت هاي بالايي كه آن هم چند شب پيش رفته بودم، در مورد انواع و اقسام گريه صحبت مي كرد.
مي گفت براي امام حسين گريه كنيد تا گناهانتان پاك شود.
مي گفت اگر براي امام حسين داد برنيد و گريه كنيد ديگر بهشت را شش دنگ به نامتان مي زنند.
مردم هم بدون روضه گريه مي كردند.
عجيب!
* يكي از دوستانم مرا به اين حرف كه قول داده ديگر به سبك شعرهاي لوس آنجلسي نخواند، چند شب پيش به هيئتي برد.
مداح در شعر مي گفت كه "بسه ديگه فاصلمون --- آقام حسين مهربون"
انصافا كه همه چيز خواند جز "اما گيتارمو با خودت نبر"
صداي قشنگي دارد و الحق كه خيلي روي كار خود مسلط است.
مرحبا!
هيچ كدوم از هيئت هاي بالا عشاق نبود.
ولي واقعي بود.

دو كلمه حرف مفت:
مي گفت محرم، ماه پيروزي ماشين بر تيغ است.
با تعجب پرسيدم چرا؟
گفت آخه بابام تو محرم تنها فرقي كه مي كنه اينه كه ريش هاي رو به جاي تيغ با ماشين اصلاح مي كنه.
امتحاناتم شروع شد.دعا كنيد.
